پيام
+
در سالي که قحطي بيداد کرده بود و مردم همه زانوي غم به بغل گرفته بودند مرد عارفي از کوچه اي مي گذشت غلامي را ديد که بسيار شادمان و خوشحال است.به او گفت:چه طور در چنين وضعي مي خندي و شادي مي کني؟ جواب داد که:من غلام اربابي هستم که چندين گله و رمه دارد و تا وقتي براي او کار مي کنم روزي مرا ميدهد پس چرا غمگين باشم در حالي که به او اعتماد دارم؟
آن مرد که از عرفاي بزرگ ايران بود، مي گويد:

مسعود1
92/1/29
مهندس مکانيک
بقيه اش!
ايندرا
از خودم شرم کردم که يک غلام به اربابي با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمي دهد
و من خدايي دارم که مالک تمام دنياست و نگران روزي خود هستم…!
ايندرا
:-|